تبليغاتX
جشن گریه
جشن گریه
من اگر اشک به دادم نرسد میمیرم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 آبان1390 توسط میزبان |
 

به درگاهی پناه آورده‌ام كز در نمی‌راند
كه هركس را كه درمانده‌ست سوی خویش می‌خواند
امید اولی كه هر زمان او را رها كردم،
امید آخرم شد نام او را تا صدا كردم
خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش
جهان تاریكی محض است، می‌ترسم، كنارم باش
اگر گم كرده‌ام در این همه بی‌راهه راهم را
تویی كه می‌بری سوی سپیدی‌ها نگاهم را
صدایم می‌كنی وقتی صدایم غیرِ آهی نیست
خطابخشی، به اشك و توبه می‌بخشی گناهم را
خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش
جهان تاریكی محض است، می‌ترسم كنارم باش

 

معذرت میخوام خدا ازت شرمندم

نوشته شده در تاريخ جمعه 8 مهر1390 توسط میزبان |
سلام

نمیدونم باید چی بگم یا از کی و چی بگم. همینو میدونم که همیشه اونایی که بی نام هستن نام آورترین میشن.  نمیدونم چرا دارم مینویسم با اینکه اصلا تصمیمی برای نوشتن هم نداشتم اما مینویسم چون خیلی وقته ننوشتم. توی این روزا هم من آرامش خودمو از دست داده بودم و هم باعث ناآرامی عزیزام شدم. اما اینو میدونم که هر جا که باشم و  در هر حالتی که باشم...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 خرداد1390 توسط میزبان |

 

بـــوی باران تازه می آید ، نکند بوی چشم تر باشد
سخنی از وفا شنـیده نشـد ، نکند گوش خلق کر باشد
نکند عشـــــق در برابر عقـــل ، دست از پا درازتر باشد
نکند پرده چون فرو افتاد ، داســـتان داســــتان زر باشد
زیر این نیم کاسه های قشـــنگ ، نکند کاسه ای دگر باشد
نکند آنکه درس دین میــداد ، از خدا پاک بی خبر باشد
همچو سرو ایستادن در این باد ، نکند پاسخش تبـر باشد 

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 اردیبهشت1390 توسط میزبان |
 

سلام بچه ها

سرم خيلي درد ميکنه خيلي زياد البته ميدونم براي چي اينجور شدم ولي نمي خوام براي خوب شدنم کاري بکنم ولي اين نخواستن رو ني دونم براي چي . به نظرتون من دارم ديوونه ميشم ؟؟ فردا روز خيلي مهمي هست برام فردا يعني شنبه سی و یکم سال نود. ولي من براي فردا اصلاً آمادگي ندارم اصلاً ندارم . من هنوز توي خودم غوطه ميخورم و نتونستم خودمم رو خدام رو پيدا کنم . بچه ها به نظرتون ميشه روزي برسه که من فارق از بهشت و دوزخ خدا رو بشناسم و بهش عشق بورزم عشقي که ربطي به زيباييهاي بهشت نداشته باشه و خشوعي به دور از ترس از جهنم؟؟ حالم خيلي بده .امروز روز معمولي براي اکثر آدما بود ولي براي من يه روز معمولي هم عادي نيست نمي دونم چرا هر روز بيشتر و بيشتر غرق اين حيرت ميشم. من من من  از گفتن اين لغت خسته شدم از بس گفتم من خسته شدم از من . نمي دونم چي دارم مينويسم ولي مينويسم مينويسم تا يه ذره از آشفتگيهايي رو که من رو محاصره کرده رو به نمايش بذارم تا بگم من دارم له ميشم از اين همه ندونستن از اين همه حيرت از اين همه نادوني از اين همه بي خبري خدايااااااااااااااااااااااا کمکم کن تا پيدا کنم خودمم رو تا برسم به تو تا آرامش رو لمس کنم خدايا کمکم کن .

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 اردیبهشت1390 توسط میزبان |
 

 چیست فرق آدمی با جانور؟                    تا که مینازد به خود از آن بشر

آدمی را گر نبود این امتیاز                        بود بیش از جانور غرق نیاز

هست این نیروی ممتاز بشر                    عقل دور اندیش و آینده نگر

در شگفتم من چرا این برتری                   گشته در او مایه ی وحشیگری

در طبیعت بیگمان هر جانور                     هست در هنگام سیری بی خطر

من نمیدانم چرا نوع بشر                         وقت سیری میشود خون خوارتر

در میان جنگل دور و دراز                         هیچ حیوان دیده ای همجنس باز؟

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار              جمع شیران راکشد بالای دار؟

هیچ گرگی بوده کز بهر مقام                    گرگها را کرده باشد قتل عام؟

هیچ ماری دیده ای با ذهر خود                 کشته ها برپا کند در شهر خود؟

هیچ میمون ساخته بمب اتم                   تا که هستی را کند از صحنه گم؟

دیده ای هرگز الاغی باربر                       مین گذارد کار زیر پای خر؟

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند                یا به اسب دیگری تهمت زند؟

هیچ خرسی آتش افروزی کند                 یا گرازی خانمان سوزی کن؟

هیچ گاو ی دیده ای کز اعتیاد                  داده گاو و گاوداری را به باد؟

پس چرا انسانِ با عقل و خرد                   آبروی دام و دَد را میبرد؟

پس بُود دیوانه بی آزارتر                           زانکه محروم است از عقل بشر

مولوی استاد حکمت در جهان                  کرده بس این نکته را شیرین بیان:

"آزمودم عقل دور اندیش را                       بعد از این دیوانه سازم خویش را"

زین سبب آن کس که مینوشد شراب         تا شود لا یعقل و مستو خراب

چون شود از عقل و حیرت بی خبر            بس شرف دارد به شیخ حیله گر

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 فروردین1390 توسط میزبان |
 

این رو با همه شوق خوندم و با همه ی ذوقم براتون مینویسم از استاد:

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم – که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم( دکتر شریعتی)

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 فروردین1390 توسط میزبان |

 

چون طلای ناب مرا بی منت از خاکم بکن

یک شبی را عاشقانه از هوس پاکم بکن

هر نگاهت موجی بر هر تخته سنگ پیکرم
پر تلاطم تر زپیشم غرق امواجم بکن

بی منت ازخاکم بکن

از هوس پاکم بکن

غرق امواجم بکن

می پسندم بازوانت را به دور شانه ام
اول کارم هنوز، فکر سر انجامم بکن

با تو من در شب خیال دیگری دارم به سر

همچو شبگردی مرا ازخواب بیدارم بکن

بی منت ازخاکم بکن

از هوس پاکم بکن

غرق امواجم بکن

فکر سر انجامم بکن

ازخواب بیدارم بکن

غرق امواجم بکن

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی1389 توسط میزبان |
 

سلام ميفا جان

به خدا سلامم رو برسون بهش بگو كجاست اوني كه وقتي خلقش كردي به خودت آفرين گفتي و ملائكه ي درگاهت رو به سجود و كرنش در مقابلش دستور دادي و كساني رو كه سرپيچي كردن رو از درگاهت روندي . بهش بگو كه:

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نمشود جسته ايم ما گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست


به خدا سلامم رو برسون و بهش بگو زين العابدين بن علي رييس جمهور تونس كه خيلي ضد دين بود برخلاف اسمش تا ملتش يه ماه تظاهرات رفتن از كشور فرار كرد و رفت و بيشتر از اين نخواست خون رو زمينت بريزه بهش بگو ولي روحانيايي كه دم از با تو بودن ميزنن يه عمر دارن اعتراض ميشنون و يه عمر دارن خون ميريزن و تكون نخوردن. به خدا بگو ميزبان جشن گريه از گريه هاش روده بر شد از خنده و از خنده هاي زهر آگينش يه جشن گريه ترتيب داده. به خدا بگو خيلي دوستش دارم ولي روي اين زمين كه از دور پيدا نيست و از زمين بزگ و از روي اون بي نهايت بزرگ به نظر ميرسه ، ميزان جشن گريه بهت ميگه برسون همون انساني كه بخاطرش يكي از بهترين ملائكت رو براي سجده نكردن از درگاهت روندي برسون كسي رو كه تنها آنسان روي زمينه و تنهاترين سردار بي لشكره. به خدا بگو درست موجودات بي عرضه و ناتواني هستيم و به درد لاي جرز ديوار هم نميخوريم ولي ....
خود خدا اگه خدا باشه بهتر ميدونه من چي ميخواستم بگم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 دی1389 توسط میزبان |

  اريد ان ابارك للشعب التونسي العزيز الذي انتفض علي زين العابدين بن علي الديكتاتور الظالم الذي قهر شعبه و نهب ثروات شعبه. اريد ان اقول كما قال الشاعر التونسي في اراده الشعوب :

   إذا الشّعْبُ  يَوْمَاً  أرَادَ   الْحَيَـاةَ          فَلا  بُدَّ  أنْ  يَسْتَجِيبَ   القَـدَر

 وَلا بُـدَّ  لِلَّيـْلِ أنْ  يَنْجَلِــي               وَلا  بُدَّ  للقَيْدِ  أَنْ   يَـنْكَسِـر

  وَمَنْ  لَمْ  يُعَانِقْهُ  شَوْقُ  الْحَيَـاةِ          تَبَخَّـرَ  في  جَوِّهَـا   وَانْدَثَـر

  فَوَيْلٌ  لِمَنْ  لَمْ   تَشُقْـهُ   الْحَيَاةُ           مِنْ   صَفْعَـةِ  العَـدَم  المُنْتَصِر

كَذلِكَ  قَالَـتْ  لِـيَ  الكَائِنَاتُ              وَحَدّثَنـي  رُوحُـهَا    المُسْتَتِر

 

وَدَمدَمَتِ   الرِّيحُ   بَيْنَ   الفِجَاجِ         وَفَوْقَ  الجِبَال  وَتَحْتَ   الشَّجَر

إذَا مَا  طَمَحْـتُ  إلِـى  غَـايَةٍ              رَكِبْتُ   الْمُنَى  وَنَسِيتُ   الحَذَر

وَلَمْ  أَتَجَنَّبْ  وُعُـورَ  الشِّعَـابِ            وَلا كُبَّـةَ  اللَّهَـبِ   المُسْتَعِـر

وَمَنْ  لا  يُحِبّ  صُعُودَ  الجِبَـالِ          يَعِشْ  أَبَدَ  الدَّهْرِ  بَيْنَ   الحُفَـر

فَعَجَّتْ  بِقَلْبِي   دِمَاءُ   الشَّبَـابِ           وَضَجَّتْ  بِصَدْرِي  رِيَاحٌ   أُخَر

وَأَطْرَقْتُ ، أُصْغِي لِقَصْفِ  الرُّعُودِ      وَعَزْفِ  الرِّيَاح  وَوَقْعِ  المَطَـر

 

وَقَالَتْ لِيَ الأَرْضُ - لَمَّا  سَأَلْتُ :        " أَيَـا أُمُّ  هَلْ تَكْرَهِينَ  البَشَر؟"

"أُبَارِكُ  في  النَّاسِ  أَهْلَ  الطُّمُوحِ       وَمَنْ  يَسْتَلِـذُّ رُكُوبَ  الخَطَـر

وأَلْعَنُ  مَنْ  لا  يُمَاشِي  الزَّمَـانَ          وَيَقْنَعُ  بِالعَيْـشِ  عَيْشِ  الحَجَر

هُوَ الكَوْنُ  حَيٌّ ، يُحِـبُّ  الحَيَاةَ           وَيَحْتَقِرُ  الْمَيْتَ  مَهْمَا  كَـبُر

فَلا  الأُفْقُ  يَحْضُنُ  مَيْتَ  الطُّيُورِ         وَلا النَّحْلُ يَلْثِمُ مَيْتَ الزَّهَــر

وَلَـوْلا   أُمُومَةُ    قَلْبِي   الرَّؤُوم          لَمَا ضَمَّتِ  المَيْتَ تِلْكَ  الحُفَـر

فَوَيْلٌ لِمَنْ  لَمْ  تَشُقْـهُ   الحَيَـاةُ                   مِنْ   لَعْنَةِ   العَـدَمِ   المُنْتَصِـر!"

وفي   لَيْلَةٍ   مِنْ   لَيَالِي  الخَرِيفِ        مُثَقَّلَـةٍ  بِالأََسَـى   وَالضَّجَـر

 

سَكِرْتُ  بِهَا  مِنْ  ضِياءِ   النُّجُومِ          وَغَنَّيْتُ  لِلْحُزْنِ   حَتَّى  سَكِـر

سَأَلْتُ الدُّجَى: هَلْ  تُعِيدُ   الْحَيَاةُ          لِمَا   أَذْبَلَتْـهُ   رَبِيعَ    العُمُـر؟

فَلَمْ   تَتَكَلَّمْ     شِفَـاهُ    الظَّلامِ             وَلَمْ  تَتَرَنَّـمْ  عَذَارَى   السَّحَر

وَقَالَ  لِيَ  الْغَـابُ   في   رِقَّـةٍ            مُحَبَّبـَةٍ  مِثْلَ  خَفْـقِ  الْوَتَـر

يَجِيءُ  الشِّتَاءُ  ،  شِتَاءُ الضَّبَابِ         شِتَاءُ  الثُّلُوجِ  ، شِتَاءُ  الْمَطَـر   

فَيَنْطَفِىء السِّحْرُ ، سِحْرُ الغُصُونِ        وَسِحْرُ  الزُّهُورِ   وَسِحْرُ  الثَّمَر   

وَسِحْرُ  الْمَسَاءِ  الشَّجِيِّ   الوَدِيعِ        وَسِحْرُ  الْمُرُوجِ  الشَّهِيّ  العَطِر

وَتَهْوِي    الْغُصُونُ     وَأَوْرَاقُـهَا         وَأَزْهَـارُ  عَهْدٍ  حَبِيبٍ  نَضِـر

وَتَلْهُو  بِهَا  الرِّيحُ  في   كُلِّ   وَادٍ         وَيَدْفنُـهَا  السَّيْـلُ  أنَّى  عَـبَر

وَيَفْنَى   الجَمِيعُ   كَحُلْمٍ   بَدِيـعٍ           تَأَلَّـقَ  في  مُهْجَـةٍ   وَانْدَثَـر

وَتَبْقَى  البُـذُورُ  التي   حُمِّلَـتْ            ذَخِيـرَةَ  عُمْرٍ  جَمِـيلٍ  غَـبَر

وَذِكْرَى  فُصُول ٍ ،  وَرُؤْيَا   حَيَاةٍ        وَأَشْبَاح   دُنْيَا   تَلاشَتْ   زُمَـر

مُعَانِقَـةً  وَهْيَ  تَحْـتَ الضَّبَابِ            وَتَحْتَ الثُّلُوجِ وَتَحْـتَ  الْمَدَر

لَطِيفَ  الحَيَـاةِ الذي  لا  يُمَـلُّ            وَقَلْبَ  الرَّبِيعِ   الشَّذِيِّ   الخَضِر

وَحَالِمَـةً  بِأَغَـانِـي  الطُّيُـورِ                     وَعِطْرِ  الزُّهُورِ  وَطَعْمِ   الثَّمَـر

 

"ويًَمشيْ الزَّمانُ، فتنموْ صُروفٌ           وتذْوي صُروفٌ، وتحْيا أُخَر

وتُصبح ُ أحلامُها يَقْظةً،                    مُوَشَّحةً بغُموضِ السَّحر

تُسائِلُ:  أينَ ضَبابُ الصَّباحِ،               وَسِحْرُ المساءِ؟ وضوْئُ القَمر؟

وَأسْرابُ ذاكَ الفَراشِ الأنيقِ؟              ونَحْلٌ يُغَنيْ، وغَيمٌ يَمُرّ

وأينَ الأشِعَّةُ والكائِناتُ؟                     وأينَ الحياةُ الَّتي أنْتظِر

ظمِئتُ إلى النُّور، فوقَ الغُصونِ!                   ظمِئتُ إلى الظِلِّ تحْتَ الشَّجار!

ظَمِئتُ إلى النَّبْعِ، بَيْنَ المُروجِ              يُغَنّين ويّرْقُصُ فَوْقَ الزّهَر!

ظَمِئتُ إلى نَغَمَتِ الطُّيورِ،                  وهَمسِ النَّسيم، ولَحْنِ المَطر!

ظَمِئتُ إلى الكونِ! أيْنَ الوُجودُ             وأنَّي أرَى العالَمَ المنتظر

هو الكَوْنُ، خَلْفَ سُباتِ الجُمود             وفي أثفُقِ اليَقَظاتِ الكُبَر"

 

 

وَمَا  هُـوَ  إِلاَّ  كَخَفْـقِ  الجَنَاحِ            حَتَّـى  نَمَا شَوْقُـهَا  وَانْتَصَـر 

فصدّعت  الأرض  من    فوقـها         وأبصرت الكون  عذب  الصور

وجـاءَ    الربيـعُ      بأنغامـه             وأحلامـهِ  وصِبـاهُ   العطِـر

وقبلّـها   قبـلاً   في   الشفـاه              تعيد  الشباب الذي  قد   غبـر

وقالَ  لَهَا : قد  مُنحـتِ   الحياةَ            وخُلّدتِ  في  نسلكِ  الْمُدّخـر

وباركـكِ  النـورُ   فاستقبـلي              شبابَ  الحياةِ  وخصبَ   العُمر

ومن  تعبـدُ  النـورَ   أحلامـهُ             يباركهُ   النـورُ   أنّـى   ظَهر

إليك  الفضاء  ،  إليك  الضيـاء          إليك  الثرى   الحالِمِ   الْمُزْدَهِر

إليك  الجمال  الذي   لا   يبيـد            إليك  الوجود  الرحيب  النضر

فميدي كما  شئتِ  فوق  الحقول         بِحلو  الثمار  وغـض الزهـر

وناجي  النسيم  وناجي  الغيـوم          وناجي النجوم  وناجي  القمـر

وناجـي   الحيـاة   وأشواقـها             وفتنـة هذا الوجـود  الأغـر 

 

وشف  الدجى  عن  جمال عميقٍ         يشب  الخيـال ويذكي   الفكر

ومُدَّ  عَلَى  الْكَوْنِ  سِحْرٌ  غَرِيبٌ          يُصَـرِّفُهُ  سَـاحِـرٌ  مُقْـتَدِر

وَضَاءَتْ  شُمُوعُ النُّجُومِ  الوِضَاء       وَضَاعَ  البَخُورُ  ، بَخُورُ   الزَّهَر

وَرَفْرَفَ   رُوحٌ   غَرِيبُ   الجَمَالِ       بِأَجْنِحَـةٍ  مِنْ  ضِيَاءِ   الْقَمَـر

وَرَنَّ  نَشِيدُ   الْحَيَاةِ    الْمُقَـدَّسِ           في  هَيْكَـلٍ حَالِمٍ  قَدْ  سُـحِر

وَأَعْلَنَ  في  الْكَوْنِ  أَنَّ   الطُّمُوحَ        لَهِيبُ الْحَيَـاةِ  وَرُوحُ الظَّفَـر

إِذَا   طَمَحَتْ   لِلْحَيَاةِ    النُّفُوسُ           فَلا  بُدَّ  أَنْ  يَسْتَجِيبَ  الْقَـدَرْ

و في النهايه نريد من الله عزو جل رحمه الشباب الذين ضحوا بحياتهم من اجل الحريه و لقمه العيش الكريمه و استغفر للشباب الذين احرقوا انفسهم و باحراقهم كانوا شمعه للناس لهدايتهم لطريق الحريه.

 

قرائه سوره الفاتحه لارواحهم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 دی1389 توسط میزبان |

هفت اصل مهم که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمی گیرند ( بیل گیتس )

 

           


گیتس طی یک سخنرانی در یکی از دبیرستان های آمریکا خطاب به دانش آموزان جمله ای گفت که خیلی سر وصدا کرد. او گفت در دبیرستان های آمریکا خیلی چیزها را به دانش آموزان نمی آموزند.

او درادامه سخنرانی اش هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمی گیرند، به شرح زیر نام برد:
اصل اول : در زندگی همه چیز عادلانه نیست و بهتر است با این حقیقت کنار بیاییم.
اصل دوم : دنیا هیچ ارزشی برای عزت نفس شما قائل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود قبل از این که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید ، کار مثبتی انجام دهید.
اصل سوم : پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام شدن ، کسی به شما حقوق فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن که بتوانید به مقام و موقعیت بالاتری برسید باید برای مقام ومزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم : اگر فکر می کنید آموزگارتان سخت گیر است ، در اشتباه هستید . پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما سخت گیر تر از آموزگارتان است ، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم : آشپزی در رستوران ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدربزرگ های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند ، از نظر آن ها این کار یک فرصت بود.
اصل ششم : اگر در کارتان موفق نیستید والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس  بگیرید.
اصل هفتم : قبل از آن که شما متولد بشوید والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و شاید هرگز به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند.

نوشته شده در تاريخ جمعه 3 دی1389 توسط میزبان |

هر انسانی نیاز به امنیت روانی دارد و همه افراد موظف هستند شرایط لازم برای خود و شریک زندگی را تامین کنند. روش هایی از قبیل عیب جویی ،  لج بازی ،‌ سرزنش ، داد و فریاد کردن ، کتک زدن ، بددهنی و مشاجره کردن نه تنها احساس نا امنی ایجاد می کند بلکه موجب  اضطراب و تنفر از هم می شود.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 آذر1389 توسط میزبان |

 

راستی آیا

کودکان کربلا، تکلیفشان تنها

دائما تکرار مشق آب! آب!

مشقِ بابا آب بود؟

 

انکه حرف اول نامش حرف آخر عشق است

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 آذر1389 توسط میزبان |
 

 

سلام بچه ها

فردا محرم مياد ماه عشق . فقط مياد تا تكرار مكرر نباشه . مياد تا يه ندا رو از دل تاريك تاريخ فرياد كنه تا داد بزنه هنوزم كسي نيست كه مرا يار كند؟؟اومده بگه بعد اين همه مدت كسي پيدا نشده به صاحب اين ندا لبيك بگه؟؟ دارم گريه ميكنم و مينويسم چون دلم ميسوزه براي...

                   

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان1389 توسط میزبان |

 

 

 

چرا همه ی نقشه های جغرافیا دو قسمت دارد ؟


چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم میشود ؟؟


چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبی در جنوب شهر خاکستری است ؟


چرا پرنده های جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز میکنند ؟؟


چرا بهار در جنوب شهر زرد است ؟ چرا برف در جنوب شهر سیاه؟


چرا گربه های شمال شهری شیر پاستوریزه میخورند ؟؟


چرا بچه های شمال شهر وقتی فوتبال بازی میکنند گل های تازه و


قشنگ و رنگارنگ به هم میزنند ؟


چرا دنیای بچه های جنوب شهر سیاه و سفید است ؟؟؟


چرا دنیای بچه های شمال شهر رنگی است ؟؟ خواب های رنگی !!


سفره های رنگی ! فیلمهای رنگی!مگر خون آنها رنگین تر است؟؟


چرا آنها در شمال به دنیا می آیند ؟ در شمال گهواره میخوابند ؟


درشمال زندگی میکنند ؟


و وصییت میکنند که آنهارا در شمال قبرستان به خاک بسپارند !!!


اگر شمال بهتر است چرا جهت قبله به سمت جنوب است ؟؟


چرا خدا خانه ی خود را در جهت جنوب ساخته است ؟


من به سمت جنوب نماز میخوانم !!


خدا در همسایگی ماست . خدا در همه جاست . خدا باید در همه


جا باشد !!


من این نقشه هارا قبول ندارم ! چه کسی این نقشه هارا برای


ماکشیده است ؟؟


وقتی باران بهاری ببارد همه ی نقشه های کاغذی را خراب میکند !!


و همه ی نقشه هارا نقش بر آب میکند

 

 

 

انكه حرف اول نامش حرف آخر عشق است 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود